|
منتظرت خواهم ماند ...
دلنوشته های من که کاش رنگ انتظار(؟؟!!) داشته باشد.
|
بسم رب المهدی(عج)
مرغ دلم راهیه قم می شود در حرم امن تو گم میشود عمهء سادات سلام علیک روح عبادات سلام علیک ...
قم این بار تقریبا مصادف شده بود با سالگرد عقدمون البته به شمسی بچهء دوستم که بر اساس گفته اطبای محترم سالم نبود خدا رو شکر ۶ ماهه دنیا اومد و متاسفانه یا خوشبختانه فوت کرد. خیلی خوشحالم که تو امتحانش سر بلند شد اگر چه به ظاهر واقعا سختی های زیادی تحمل کرد البته خودشم خیلی خوشحال بود. ۷ و ۸ اسفند تولد حاج آقا همسر و هانیه خانومه . از ته دل براشون بهترینا رو میخوام . . . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند... ادامه مطلب [ جمعه 5 اسفند1390 ] [ 16:39 ] [ سمیرا ]
[ ]
بسم رب المهدی(عج)
۹ربیع سالروز تاج گذاری آقا مبارک. هیئت خونوادگیمون بعد دو ماه شب عید منزل ما برگزار شد همراه با یه جشن کوچیک. . . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند...
ادامه مطلب [ جمعه 14 بهمن1390 ] [ 7:55 ] [ سمیرا ]
[ ]
بسم رب المهدی
خیلی ناراحت بودم و خیلی دلم گرفته بود که امسال اینقد کم تونستم برم روضه . اینقد کم نشستم تو جمع بچه هیئتی های با صفا و از ته دل اشک نریختم. دیروز دلم غم داشت از اون غما که فقط دواش روضهء اربابه اشک داشتم انگار ٬ بغض محرم و صفرم درست خالی نشده بود . دلم رزمندگان میخواست و گریهء بلند که لای گریه های بچه ها گم میشه و تو راحت بدون هیچ محدودیتی بغضتو خالی میکنی و با آقات نجوا میکنی . آخر شب که شده بود همین که مطمئن شدم ماه شوم صفر تموم شده شادی اومده بود تو دلم ماه حزن خاندان محمد تموم شد این روزا روزای شادیه شاد بودم نمیدونم چرا ها !!! البته نه دیگه تا این حد !! اصلا بی دلیل خیلی بی دلیل شاد بودم از اون شادی معنوی ها . فقط میگفتم آخییییییییییییییییییش . بد جور دلم جشن میخواد . جشن بی گناه ها بد جور خدا داره برام خدایی می کنه . الهی قربونت برم یا ارحم الراحمین. شله زرده امسالم عاااااااااااالی شده بود محصول مشترک بابا و حاج آقا همسر و البته با نظارت دقیق سر کار علیه . کلی ام هندونه زیر بغلشون گذاشتیم که بعععله کار که مردونه بشه چی میشه ها ٬ دیگه هر سال شما زحمتشو بکشید. ولی حیف که نشد عکسشو بگیرم . نه اینکه تا بشه کمتر سر گوشی میرم. راستی حالتون خوب بود دعایی هم به حال ما بکنید. خیلی دلم زیارت میخواد این روزا یه کربلا اگه امضا بشه برام چی میشه . انشالله سر فرصت به وبلاگ دوستا میام خیلی دلم تنگتون شده. . . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند... [ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 5:35 ] [ سمیرا ]
[ ]
[ شنبه 24 دی1390 ] [ 20:42 ] [ سمیرا ]
[ ]
بسم رب بنت الحسین (ع) نزدیک بود بشیم نی نی بی نی نی ...! روزگارر این روزهایم نمیدانم خوبست یا نه ولی راضیم به رضای خودش ... نه خوبست بسیار خوب ! این امتحانای پایان ترم شدند غوز بالا غوز فعلا که فقط غیبت ..؟؟! . . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند....
[ چهارشنبه 7 دی1390 ] [ 16:55 ] [ سمیرا ]
[ ]
[ پنجشنبه 24 آذر1390 ] [ 8:7 ] [ سمیرا ]
[ ]
برای شادی روح عمو کوچیکم فاتحه ایی بخوانید اگه یادتون بود تو روضه های ارباب برای شادی روحش دعا کنید . [ شنبه 12 آذر1390 ] [ 13:43 ] [ سمیرا ]
[ ]
بسم رب الحسین الشهید
خونمون تو یکی از محله های نسبتا مرکزی شهر قرار داره ٬ میشه گفت بیشتر حالت سنتی و بافت قدیمی خودشو حفظ کرده و بیشتر شون اصفهانی اصل هستند . محله های قدیمی و بومی به نسبت مذهبی تر و مقیدتر ند کوچمون از دو طرف به دو تا خیابون ختم میشه حالا فکرشو بکن از این سر کوچه تا انتهای کوچه که داخل خیابون بعدیه نزدیک به ۷-۸ تا مسجد هستش که دو تاشون با قدمت زیاد و جزو مسجدهای بزرگند.فقط داخل این کوچه ها ٬ کوچه های دیگه بماند حالا محله ء بابا اینا تو کوچه هاشون که هیچ ٬ از سر خیابون تا آخرش به زور یه مسجد کوچولو تازگی درست شده. یعنی تو خیابونها نمی شه که فضای سبز نباشه ولی مسجد ! حالا اگه بانی داشته باشه و شهرداری خودکشی کنه یه بودجه ایی اختصاص بده شااااااااااید(این جوری به حرفای رهبرمون گوش میدیم.) *هیئتهای قدیمی و پر طرفدار دور و برمون پره. نعمت فراونه ولی تو این ایام خاص نمیدونین موقع برگشت چه ترافیکیه شاید تا نزدیکای نصفه شب غلغله است . من بیشتر سالها میرفتم میدون امام (رزمندگان اسلام )آخر شب حاج آقا میومد دنبالمون کلی ام یاد اون روزاش میکرد که تو هیئت بود . از همه مهمتر اینکه به خاطر جمعیت زیاد و بودجهء کمشون شام نمیدهند و این به نظرم اخلاص روضه رو بیشتر میکنه. حالا امسال به خاطر مشکلات خودم بیشتر همین دور و بر میریم ٬ ولی دلم تو هیئته ٬ یاد قدیما به خیر. این روزا همسرم رو کمتر میبینیم صبح تا ظهر که کلاسه ٬ از ساعت ۴ بعد از ظهر که برن حول و حوش ۱۱ شب میاند. دیشب زنگ زدم بهش که کجایی ؟ ماشینو نیار داخل بریم بیرون یه کم بگردیم.میگه چشم روضه های خودم تموم شده اومدم تو جمع برادران تواب.. رفته تو جمع یه هیئت که همشون جوونن و اسم خودشونم گذاشتن تواب . به قول خودشون گذشتهء خوبی نداشتن ولی سفت و محکم توبه کردن. حالا این حاج آقای ما اخر شبی تازه رفته تو هیئتشون اونهام گرفتنش به روضه خوندن که ما تا خود صبح داخل مسجد عزاداری داریم. ما این وسط موندیم چی بگیم خیلی حال خوبی دارند بهشون غبطه میخورم. . . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند...
[ سه شنبه 8 آذر1390 ] [ 14:22 ] [ سمیرا ]
[ ]
بسم رب الحسین
پریشب یه پست مفصل نوشتم راجع به ازدواجون قسمت سوم و البته آخر ٬ این بلاگفای ... همشو خورد اعصابم خورد شد و پا شدم از سر کامپیوتر . پارسال همین روزا بود یه شب بعد از اینکه از یه مهمونی برگشته بودیم و خیلی حال خوبی نداشتم وقتی بقیه خوابیدند و مطمئن شدم کسی مزاحمم نیست نشستم پای کامپیوتر. دلم گرفته بود تو گوگل بی هدف سرچ میکردم . سرچ کردم زندگی طلبگی ٬ خانواد ه طلبه ٬ طلبه و... در همین مضامین . کم کم با وبای جالبی آشنا شدم. برا بعضی ها کامنت گذاشتم ٬ یه دلگرمی خاصی بهم داد احساس خوبی داشتم اون شب نمیدونم تا چه ساعتی پای کامپیوتر بودم . ولی کم کم داشتم وابسته میشدم شاید یه مدتی بود که وقتهایی که فرصتی پیدا میکردم میشستم پای کامیوتر . تا کم کم به فکر یه وبلاگ برای خودم برای دلم برای نوشتن افتادم. اون روز که شروع کردم مث حالا فک نمیکردم . اول برای دلم شروع کردم شاید فکرمیکردم جایی پیدا کردم برای ابراز حرفها و احساساتی که شاید در روز مرگی ها کمتر بهش توجه میشه. ولی کم کم احساس کردم در مقابل دوستایی که دو ر و برم هستند حس خاصی دارم با شادیاشون شاد میشدم سر نماز ها یادشون میفتادم از پوچی بعضی وبلاگا خندم میگرفت از عشقای یه طرفه ٬ نمیخوام بگم من خیلی ...آآآآآآآآآآره بعضی وبلاگا که میری بیشتر یاد خدا می افتی یاد حرفای قشنگ و ارزشهایی که این روزا کمتر حرفی ازشون میاد . خلاصه همهء اینا رو گفتم که بگم ما هم یک ساله شدیم و و یک سال به مرگ نزدیکتر پارسال اگه جایی با نظری یا صحبتی دلی از عزیزی شکوندم و یا حقی از کسی ضایع کردم از همه حلالیت می طلبم. . . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند...
راستی خونواده ء سه نفرهء ما داره میشه چهار نفره برای چهارمین عضو خونوادمون از خدا بهترین دنیا و بهترینها در سرای جاوید میخوام. [ چهارشنبه 2 آذر1390 ] [ 14:37 ] [ سمیرا ]
[ ]
بسم رب العلی العالی الحمدلله اللذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی ابن ابیطالب.
اعیادتون به خصوص عید الاکبر عید غدیر مبارک. تا خود روز عید کنار امام رضا دعاتون کردم.تقریبا ساعت ۵ و نیم بعد از نماز مغرب از حرم خارج شدیم. دروغ نگم هم ناراحت بودم هم خوشحال.ناراحت از رفتن از بهشت رضوی و خوشحال... خیلی دوست داشتم روز عید روزه میگرفتم ( روزه اش کفارهء ۶۰ سال گناه بود) ولی مسافر بودم و از قبل هم نذر نکرده بودم. دل خودمو خوش کردم که نیت المومن خیر من عمله. یه کم خودمونو تحویل گرفتیم. به هر حال امیدوارم از دست با برکت مولا عیدیتونو گرفته باشید.اللهی عجل لولیک الفرج خیلی به فکر دوستای وبلاگی بودم خیلیییا رو با اسم یاد کردم امیدوارم همهء دوستای گلم حاجت روا بشوند. قبض موبایل این دفعه دیدن داره هااااااااااااا. از مشهد به عتبات روزی ۵ نه ۱۰ نه شایدم چند تا ۱۰ دقیقه به کربلایی حاج آقا تماس میگرفتم. خوب دلم تنگ میشد. حالا هم تو راهه همین حالا زنگ زدم بد خوابش کردم که سلام عزیزم . کجایید؟
آقا جون خواستم فقط بگم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا خواستم فقط بشینم زیارت نامه بخونم و زل بزنم به شبکه های پنجرت یا به ایوون طلات یا به خود ضریحت یا ... اما اون همه دل که همرام شده بود تا باهات درد دل کنه رو چی کار میکردم یا این دل سیاه خودم این پرونده ایی که پیچیدم ٬ یا سختی جون دادنمو یا شب اول قبرمو یا دونه دونه حاجتهای دوستا و همسایه ها و فامیل و... کجا جاش میدادم . اصلا حسودیم شد به اون شیخ که حداقل تا دم رفتن دلشو داد فقط برا خودت آقا . . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند...
ادامه مطلب [ پنجشنبه 26 آبان1390 ] [ 3:42 ] [ سمیرا ]
[ ]
بسم رب العلی العالی
السلام ای حضرت سلطان عشق یا علی موسی الرضا ای جان عشق السلام ای بهر عاشق سرنوشت السلام ای تربتت باغ بهشت...
گاهی چقدر دلم شما را کم می آورد آقا ٬ این روزها بدجور دلتنگ حرم شدم. انشالله سه شنبه عازمیم البته نه با همسر محترم ! حاج آقا خان سه شنبه راهی کربلاست و ما که اینجور وقتا تلپ بودیم خونهء بابا به همراهشون راهی مشهد الرضاییم . اولین سالیه که سالگرد عقدمون پیش هم نیستیم. حلال کنید .
ادامه مطلب [ دوشنبه 16 آبان1390 ] [ 4:20 ] [ سمیرا ]
[ ]
بسم رب العالی
وقتی رفتند من مونده بودمو وکلی تعریف از این یک ساعت و نیم صحبت . تو خونه فقط راه میرفتم ویاد یه حرفش میفتادم و کلی با آبو تاب تعریف میکردم. دوستا زنگ میزدند و من میشستم از سیر تا پیازه حرفایی که زده بودیم براشون میگفتم. حالا این در حالی بود که خودش بعدها بهم گفت اون هر چی اطرافیانش اصرار اصرار که آخه این یک و ساعت و نیم چی گفتین حتی یه کلمه اش رو نگفته بود میرسیدند. با این که تا حدودی به قول معروف مهرش به دلم افتاده بود ولی اصلا نفهمیدم این ایام که همون ایام نامزدی هستش چطور گذشت . بابا یه روز برا اینکه خوذشونم با آقای داماد از نزدیک و تنها صحبت کرده باشه یه بعدازظهری سر زده رفتند حجرشون . بابا تعریف میکرد که تا رسیدم پشت در شیشه ایی حجره ٫ دیدم تنها و رو به قبله داره با یه صدای بللللللللللللللند دعا میخونه کساء نمیخوند بابا با تعجب پرسیدند تو از کجا میدونی ؟ خودم بهش گفته بودم توسل داشته باش به بی بی ) بله ما آخر نتونستیم بفهمیم که این دو آقای محترم چیا گفتند و شنیدند فقط تا این حد فهمیدیم که حاج آقا داماد گل گلاب کتری رو گذاشتند رو گاز و نشستند به صحبت و این آب اونقده جوشیده دست آخرم آب کتری تموم و حرفها هنوز نا تموم بوده میکردم تا همه حرفاتونو بشنوم. ) خلاصه بابا شاد و سرحال از پیش داماد آینده اومدند خونه . بابا که مهر تایید زد دلم آروم گرفت. دوست نداشتم از اینایی باشم که قبل عقد دلباختهء طرف می شوند . سعی میکردم همهء چیزایی که تو کلاسای مختلف دربارهء ازدواج تو مخم بود عمل کنم. عاقلانه انتخاب کن عاشقانه زندگی کن. تا اونجایی که جو فامیل دستم بود و مهریه های دختر عموها و اطرافیانم و میدونستم و هیچ اعتقادی به مهریهء بالا نداشتم بهش گفته بودم شما هر چی گفتند قبول کن من بعداز عقد همه رو میبخشم بهتون. معتقد بودم زندگی ایی که توش تفاهم و آرامش نباشه حالا تو بخواه با پشتوانهء مهریه نگهش دار چه فایده ایی داره. حدیثی خونده بودم که بخشیدن مهریه بعد از عقد بهشت را واجب میکند و بعد از عروسی سبب ایجاد شادی در زندگیست. حالا که دیگه داشت کم کم رسمی میشد و بعضی از فامیل متوجه میشدند تلفن و پند و نصیحت که نکنی این کار رو که بد بخت میکنی خودتو . که حالا نمی فهمی از کجا اومده همه چی برات مرتبه بعدأ میفهمی ! وقتی میگفتم ملاک تفاهمه . میگفت میخوای شبا نون و عشق بخوری که تفاهم تفاهم کیلو چند؟؟!. یا نکنی این کار رو تو بهتر از اینا برات میاد. بهتر از این که بی بی برام فرستاده بود یعنی؟؟!! اینا رو که میگفتند انگار منو مصمم تر میکردند تا بگم ببببببببببببببببله.
ما شنبه ۱۵ ذی الحجه سال...محضر یه سید روحانی رسما صیغهء عقدمونو خوندیم.تولد امام هادی بود. و تازه انگار داشتم احساس میکرد نه بابا قضیه داره جدی میشه!! موقع عقد همش دعام همین بود که خدایا از مال دنیا اونقد بیار تو زندگیم که دیگران بدونند اگه توکل کردی و ملاکت گذاشتی همونی که اون بهت میگه دنیاتم همچین آباد میشه که.... و اجابت کرد خدا دعای اون لحظمو که از ته دل با امید ازش خواستم. اصلأ به نظرم زندگی ایی که خدا نصیبم کرد همش به برکت توسل به حضرت زهرا و توکل به خودش بود. ادامه دارد... [ سه شنبه 10 آبان1390 ] [ 17:18 ] [ سمیرا ]
[ ]
نمیشناختمش نه خودشو نه خانوادشو ٬با این که همشهری بابا بودن .
نزدیک ۶ -۷ ماه قبل یه بار سوار ماشینمون شد من جلو بودم کنار دست بابا و اون عقب نشست . وقتی از ماشین پیاده شد از بابا پرسیدم کی بود ؟ طلبه بود و تو یکی از مجموعه ی فرهنگی که اونروز مثه توپ صدا کرده بود شرکت داشت. از آینهء ماشین نگاهش کردم خیلی محجوب و ساده به نظر اومد .همونجا آرزو کردم کاش... و بعضی وقتا خدا چقدر زود صداتو میشنوه! بعدها بهم گفت اون روز یه هفته ایی بود که از کربلا اومده بودم و کربلا از حضرت زهرا خواستم خودشون برام برن خواستگاری. اومدن خواستگاری.
ازدواج دوگل از باغ نبی مبارک. انشالله خودشون یه نگاه ویژ به زندگیامون بندازن. . . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند... ادامه مطلب [ شنبه 7 آبان1390 ] [ 11:57 ] [ سمیرا ]
[ ]
امام جواد فرمود: مؤ من در هر حال نيازمند به سه خصلت است : توفيق از طرف خداوند متعال ، واعظى از درون خود، قبول و پذيرش نصيحت كسى كه او را نصيحت نمايد. خدایا توفیق بندگی نصیبمان بگردان که خدای ما تویی بندگی شایستهء خودت روزی کن. . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند... [ جمعه 6 آبان1390 ] [ 12:28 ] [ سمیرا ]
[ ]
این روزا به یاد داستان اون مردی که مادرش شیعه بود وپدرش به دین دیگه ایی بود دستمو میذارم رو سرم و میگم یا اباصالح المهدی ادرکنی
اخه اونی که یه دین دیگه بود وقتی تو دریا اینجور صدات زد جوابشو دادی . دلم میخواد بشم اون شاگرد مخلصی که بسم ا.. گفت و از روی آب رد شد. خدایا تو همن خدایی آقاجون شمام همون آقا این روزا بد جوری مضطرم یا اباصالح المهدی ادرکنی. این پستو فقط نوشتم برا درد دل با آقا که اگه از در خونهء مجازیم رد شد یه گوشه چشمی بهم بکنه . [ سه شنبه 3 آبان1390 ] [ 7:16 ] [ سمیرا ]
[ ]
ما منتظر منتقم فاطمه هستیم.
چن شب پیشتر ها مهمون بودیم خونهء یکی از دوستای شوهرم. این از اون دوستای قدیمی هستش چن ماهی بعد از ما عقد کردند خانومش لیسانس زبان داره و از اون دوستاییه که من خانومشو دوست دارم یعنی باهاش راحتم داخل پرانتز رفت و آمد با بعضی از دوستاشونو اصلا دوست ندارم . خونشون نزدیک ۲۰ دقیقه ای راهه تا اصفهان . درحقیقت رفتند طرح هجرت. اون منطقه اسمش هست هویه. دفعهء ااولی بود که میرفتم هویه همین که رسیدیم دلم گرفت اصلا در و دیوار شهرش انگار سیاه باشه دلشوره ایی افتاد تو دلما. یه حال خیلی بدی بود . بعدا دوستمون میگفت خیلی از علما اینجا رو همون یهودیه میدونن در روایات اومده جایی که دجال ازش ظهور میکنه منطقه ایی هست نزدیک اصفهان به نام یهودیه. از وقتی اینو شنیدم دیگه دل تو دلم نبود که از اونجا بیایم بیرون. وقتی اومدیم دستام میلرزید دلم آشوب بود با اینکه خیلی همه چی مرتب بود خدا رو شکر قراره از اونجا برن و گرنه من دیگه پامو خونشون نمیذاشتم. اینروزا فقط دارم تجویزای مختلفو در مورد هانیه انجام میدم ولی انگار به کس دیگه دارو میدم هیچ اثری روش نداره!دعا کنید یه کم اشتهاش بهتر بشه دیگه واقعا نمیکشم نشستم یه دل سیر گریه کردم از دستش . -به باباش میگه بابا خاله ریحانه دوست مامانه ها(خاله ء مهد جدیدش) باباشم میگه آقاشونم با من دوسته ها .سر یه چیزایی ذوق میکنه! چه دورانیه! -بعضی وقتا که دلم میگیره برا شوهرم که درد دل بکنم میگه خیلی حساسیااااا. بعد که کلی براش حرف میزنم میدونه حق باهامه میگه بابا ولشون کن نمیخواد توقع داشته باشی. -اینروذا دلم بد جور گرفته دلم یه خونهء حیاط دار میخواد اینقد که این روزا نذر و نیاز کردم تو کل زندگیم نکرده بودم. -این پستو با لب تاب نوشتم پدرم در اومد بس که حساسه. . . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند....
بعدا نوشت : راستی فردا روز دحو الارض هستش و روزه اش مستحبه . اعمالشو حتمأ تو مفاتیح ببینید.التماس دعا
[ شنبه 30 مهر1390 ] [ 12:51 ] [ سمیرا ]
[ ]
یه چن روزی هستش که تو وبلاگ دوستا که میرم و نظرنمو میذارم تایید نمیکنه ارور میده
"امکان درج نظر تبلیغاتی وجود ندارد" اگه کسی میتونه لطفا راهنمایی کنه. [ دوشنبه 25 مهر1390 ] [ 21:1 ] [ سمیرا ]
[ ]
کارگرا مشغول بودند ٬ سرشون تو لاک خودشون بود
راه عبور ماشین هم بسته بود بیشتر از ۲ سالی هست که مشغول این پروژه هستند. با اون لباس نا مناسبش حالا هر کسی و نا کسی تا از کنارش رد میشد یه نییییییییییییگاهی بهش میکردا !!! حالم ازش بد میشد از اینکه خیییییییییییییلی یعنی خیییییییییییییییلیییییییییا خیلی خیلی خودشو ارزون میفروخت . از خودم احساس غرور کردم از چادری که اینروزا وقتی از کنار یه بد حجاب رد میشم سفت و محکمتر میگیرمش تو دستم . هانیه با اسکوترش از کنارش رد میشه . منو که میبینه یه جوری نیگام میکنه کاش فقط یه لحظه فقط یه لحظه ... فکرش به اینجا برسه که کدوم یکی راه براش بهتره ؟؟!! ادامه مطلبم بخونید ضرر نمیکنید. قرار بود وسط هفته بریم مشهد نطلبیدن ! بعد تصمیم گرفتیم آخر هفته بریم شیراز بازم نطلبیدندآخر سر باغ پدر شوهر طلبید مثه این که !! پنج شنبه مطابق صبحهای پنج شنبه رفتیم کوه صفه تا نزدیکای ظهر اونجا بودیم. بعداز ظهر به سمت خونهء پدر شوهر حرکت کردیم و جمعه از صبح تا غروب شوهرم در حال برداشت بود به اتفاق داداشها و ما خوش میگذروندیم . *قراره برم مقبرهء علامه مجلسی برا خادمی افتخاری . اگه اومدید اصفهان حتمآ زیارتشون بیاین ولی دیگه نپرسید چه روزایی که این یکیشو لو نمیدم. . . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند... ادامه مطلب [ شنبه 23 مهر1390 ] [ 6:23 ] [ سمیرا ]
[ ]
"بسم رب الرئوف الرحیم" گشتم و ندیدم تمام در و دیوار حرم را جایی که نویسند گنهکار نیاید شاید یکی از بهترین سفرای مشهد مجردی نزدیک ۱ سال و نیم قبل از ازدواجمون بود . یه اردوی زیارتی - تفریحی با یه مجموعهء فرهنگی بود یه اکیپ تقریبا دوازده نفری بودیم که دو تا از واگنای قطار را اختصاص به خودمون داده بودیم خیلی خوش گذشت. اون مشهد اولین مشهدی بود که تنها بدون خانوادم میرفتم نزدیک ۱۷ سالم بود. ولی خیلی اتفاقای خوب برامون افتاد خیلی نگاهشون برام ویژه بود . تو حرم بودیم داشتیم از صحن بیرون میرفتیم که کسی با صدای بلند فریاد زد یاحسین و جمعیت هجوم بردند به سمت پنجره فولاد . ما هاج و واج مونده بودیم چی شده خادما همه دوان دوان و گریه کنان میرفتند به سمت جمعیت!! مونده بودیم چی شده از شدت ترس پا از پا بر نمیداشتیم میشه گفت همهء جمعیت حرم جمع بودند همون طرف دور پنجره فولاد. از یکی از خدام پرسیدیم چی شده نکنه بمب گذاری شده نیگاهی بهمون کرد و گفت یه مریض شفا گرفته.دلمون هوری ریخت پایین. نمیونستیم چیزی بگیم فقط گریه میکردیم و ذکر یا امام رضا میگفتیم.نه میتونستیم بدویم و نه پای وایسادن داشتیم مرتب تنه میخوردیم از اینور به اونور میچرخیدیم. لال بود اونی که شفا گرفته بود خود آقا اومده بود به خوابش که فلان وقت بیا کنار پنجره فولاد کارت دارم. و اولین حرفی که زد بعد از شفا گرفتنش یاحسین بود . خادما بردنش رو دست البته دل ما هم رفت ٬ رفت پیش همونی که شفاش داده بود پیش همونی که صداش زد رفت دور ضریح ٬ کنار شبکه های پنجره فولاد ٬ رفت کنار مولایی که همه ء هستیمون مدیون خودشه. اینم چند بیتی از اشعار دسته جمعیه بچه هاست که تو ذهنم مونده خیلی حس خوبی بهمون میداد ای غریب خراسان پادشاه ایران سرور مهربان علی موسی الرضا. مولا جون میدونی بد جور دلم هوای حرمتو کرده دیونه وار یادت کردم یاد زیارت عاشورا تو رواق امام با صد لعن و صد سلام و زیارت علقمه اش و استجابت دعا که بوشو میشنوی تو حرم. این روزا دعایی به حال و احوال ما هم بکنید. . . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند... [ شنبه 16 مهر1390 ] [ 15:17 ] [ سمیرا ]
[ ]
بسم رب المهدی (عج)
میخوام این عکسا را نگه دارم تا هر وقت هانیه بزرگ شد ببینه که مادرش همهء تلاشش را کرده که هم بچگی کنه هم شادی کنه هم به روز باشه هم از همین بچگی تمرین بندگی بکنه انشالله.
عکسها را در ادامهء مطلب ببینید.
ترافیک اینترنتمون باید تا ۷۰ روز دیگه میتابید ولی با زور دو هفته بیشتر دووم نیورد! الان دوباره شارژ شده کاش اینبارخوب بتابه . صبح انشالله طبق برنامهء پنج شنبه ها میریم کوه کلی هوای خوب و یه تجیدید روحیه و یه تجدید بیعت با شهدای گمنام صفه.
. . . ما را به دعا کاش فراموش نسازند... ادامه مطلب [ چهارشنبه 13 مهر1390 ] [ 21:20 ] [ سمیرا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |